تبليغاتX
یکی بود یکی نبود


یکی بود یکی نبود

 

 

 قصه مادر بزرگ درست بود

 

یه روز یکی بود یکی نبود

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت 11:53 توسط مهدی| |

شب در چشمان من است به سياهي چشمانم نكاه كن

روز در چشمان من است به سفيدي چشمانم نگاه كن

شب و روز دز چشمان من است به چشمانم نگاه كن

پلك اگر فرو بندم جهاني در ظلمات فرو خواهد رفت

"پناهی"

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 11:13 توسط مهدی| |

من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره ميترسم

دين را دوست دارم ولي ار كشيش ها ميترسم

قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها ميترسم

عشق را دوست دارم ولي از زنها ميترسم

كودكان را دوست دارم ولي از ايينه ميترسم

سلام را دوست دارم ولي از زبانها ميترسم

من ميترسم پس هستم

اين چنين ميگذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولي از روزگار ميترسم

"پناهی"

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 11:11 توسط مهدی| |

دم به کله میکوبد شقیقه اش دو تکه میشود

بی آنکه بداند حلقه آتش را خواب دیده است

 عقرب عاشق

"پناهی"

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 11:8 توسط مهدی| |

 

رفیق من سنگ صبور غم هاست
به دیدنم بیا که خیلی تنهام 
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دل زده از لیلی ها
خیلی دلم گرفته از خیلی ها
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگر که هیچکس نیومد  سری به تنهایت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیارو مرد باش
اگر بیای همینجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بی خوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایهای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاج به نور خورشید

 

 

نوشته شده در یکشنبه 8 فروردین1389ساعت 14:34 توسط مهدی| |

 

یه روز تو زندگیم بودی
همینجا روبروم بودی
اما آرزوم نبودی
فکر میکردم از آسمون باید بیاد یه روزی اون تا آرزوم بشه تموم
یه اشتباهی کردمو دل تو رو شکستمو
نمیبخشم خودمو
حالا پشیمون شدمو
میخوام تو باشی پیشمو
حق داری که نبخشی
شرمندتم که ستاره داشتمو
دنبال اون میگشتمو
شاکی از این بودم که من ستاره ای ندارم
ستاره بود تو مشتمو
تکیه میداد به پشتمو
احساسشو میکشتمو
احساستو میکشتم...


 

نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت 14:29 توسط مهدی| |

 

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.

 آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...

تقدیم به اونکه من را با تنهائیام تنها گذاشت

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 دی1388ساعت 11:21 توسط مهدی| |

 

پرسيدم،

چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ 

با كمي مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز  .

شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

پرسيدم ،

آخر .... ،

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا  گرسنه نماند .

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :

زلال باش ... ،‌      زلال باش .... ،

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

زلال كه باشي ، آسمان در توست .

 

 

نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت 13:41 توسط مهدی| |

mehdi mohamadi

نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 17:32 توسط مهدی| |

داستان چهار شمع

 

 

چهار شمع آهسته مي سوزند. محيط آنقدر ساكت بود كه  مي شد آنها را شنيد.

اولي گفت: «من صلحم! اما هيچكس نمي تونه من را روشن نگه داره. فكر كنم بالاخره خاموش شم.»نورش سريع كم شد و خاموش شد.

دومي گفت:« من ايمانماما به راحتي نابود شدنيم. بنابراين دليلي براي روشن موندنم وجود نداره.»وقتي حرفش تمام شد، نسيمي آمد و خاموش شد.

با ناراحتي شمع سوم به جاش صحبت كرد.« من عشقم! قدرت روشن موندن را ندارم. مردم فراوشم مي كنند و حتي به آنهايي كه بسيار نزديكند بي اهميت مي شن.»بدون آن كه صبر كند خاموش شد.

يك دفعه....

كودكي وارد اتاق شد و 3 تا شمع را خاموش ديد.”چرا اين شمع ها خاموشند؟ بايد تا ابد روشن باشند.“با اين گفته، كودك شروع به گريه كرد.

شمع چهارم گفت: ”نگران نباش. تا وقتي كه روشنم بقيه شمع ها را مي شه دوباره روشن كرد.“ من  اميدم.

با خوشحالي تمام، كودك با استفاده از شمع چهارم بقيه را دوباره روشن کرد

 

نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 13:3 توسط مهدی| |


Design By : Night Skin